از روزهایی که میگذرد- من و رها
*دخترکم دارد عقب عقب میرود. میخورد به در. در با صدای مهیبی بسته میشود. سرش را میمالد و نگاه چشمان من میکند. واکنش مرا میخواهد ارزیابی کند. میخندم و میگویم چی شد دخترم؟ سرت که پوکید! مراقب باش.. غش غش میخندد و تکرار میکند: سرم پوکید. *آخرشب است رهاجانم خوابیده. من اما خوابم نمیبرد. چراغ ها را خاموش میکنم و میروم پایین پیش پدر و مادرم و به گپ و گفت و خنده وقت میگذرانیم. صدای دخترکم می آید که مرا صدا میزند. بدوبدو میروم. میبینم دم در ایستاده با همان زبان کودکانه اش میگوید مامان بیا بخواب. خیلی قوی طور و قاطع توی تاریکی راهش ر...
نویسنده :
مامان رها
16:47


